تبليغاتX
loneliness

loneliness
نوشته هاي تنهايي 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
یه جایی تو پستوی قلبم
یه جایی مخفی از همه
یه جا اون دور دورا
یه جایی تو قلبم
اسمتو می نویسم
وطنم
روی تموم ویرانه های این شهر
روی تموم سنگ قبرها
یه جایی همین جاها
اسمتو می نویسم
وطنم
یه جایی تو آسمون
تو وسط خلیج فارس
تو بین داغ ترین روزای کویرت
اسمتو می نویسم
وطنم
یه جایی همین نزدیکی ها
یه جایی تو کتابا
اسمتو می نویسم
وطنم
یه جایی با خون دل با قلم عشق
اسمتو می نویسم
وطنم

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:8 ] [ اميد سعيدي ]

هوا خیلی گرم شده ، سعی می کنم خودم را با روزنامه ای سرگرم کنم. صدای ممتد سوت قطار و شلوغی ایستگاه تمرکزم را به هم می زند. روزنامه را می بندم و آن را با بی میلی عجیبی روی ساک دستی ام که کنارم روی میز به من ذل زده می اندازم. صورتم از شدت نور خورشید شروع به سوزش می کند. خانمی از پشت بلندگو مدام حرکت قطارها رو اعلام می کند ، بلیطم را از جیبم در می آورم ، ساعت حرکت 14:45 . فکر کنم برای یه سفر ساعتی بدتر از اون نباشه.
آقایی با شلوارهای راه راه سیاه به من نزدیک می شود. عصایی در دست دارد و با وقار خاصی گام بر می دارد . چنان گام هایش منظم است که انگار با خطکش قدمهایش را اندازه گرفته . تنها یک کیف کوچک قهوه ای با بندی بلند بر روی دوشش را حمل می کند. چند گام که به من نزدیک می شود ، نگاهی به جای خالی کنار من روی صندلی می اندازد و با چشمش از من اجازه نشستن می گیرد. منم با یه لبخند حاکی از رضایت اجازه نشستنش را صادر می کنم. یه کم خودم رو جابجا می کنم ، کیفم را به سمت دسته صندلی هل می دهم و خودم به آن می چسبم. مرد که حالا نزدیکتر شده به نظر چهل و اندی ساله می آید با موهای کم پشت و گندمگون .به محض آنکه روی صندلی می نشیند زیپ کیفش را به آرامی به حرکت در می آورد و کتابی را بیرون می آورد . صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز ...برام عجیب بود . باید خیلی عاشق ادبیات کلاسیک باشه که تو این فضا صد سال تنهایی رو می خونه. دلم می خواد باب گفتگو رو باهاش باز کنم . بدون مقدمه می گم : منم این کتابو خوندم ، نوشته های مارکز واقعا تاثیرگزاره.
یه لحظه مثل اینکه از صد سال تنهایش جداش کردم به خودش میاد و نگاهی حاکی از ناراحتی از بهم خوردن تنهاییش بهم می کنه که من دیگه جرات نمی کنم چیزی بگم. فقط سرم رو بر می گردونم و برای اینکه خودم رو از نگاهش برهونم به دست تکون دادن یه بچه تو صندلی ردیف جلو واکنش نشان می دم .
به ساعتم یه نگاهی می اندازم ، تا حرکت قطار یک ساعت دیگه مونده و منم خیلی حوصلم سر رفته. سعی می کنم دوباره زیر چشمی به مرد اخمو نگاه کنم ، یه چیزی توجمو به خودش جلب می کنه . دقیقا 20 دقیقس که این آقا پیش من نشسته و هنوز همون صفحه کتاب رو می خونه.یه کم بیشتر سرم رو بر می گردونم ، درسته همون صفحس . صفحه 249. خیلی برام عجیبه . حس کنجکاویم برانگیخته می شه اما نمی دونم چطور این مسئله رو حل کنم. خودم رو یه کم تکون می دم تا بتونم از فراز شانه های مرد به صفحه کتاب نگاهی بیاندازم.
"مرد عجیبی است از رنگ چهره اش پیداست که بزودی می میرد"
تنها این جمله کتاب رو می بینم که یکهو مرد با حالت بدی روی زمین می افتد ، خانم روبروی ما در صندلی جلویی جیغ بلندی می کشد و همه جمع می شوند . یکی دکمه پیراهنش را باز می کند ، دیگری در حال تنفس مصنوعی دادن به اوست . در همین حین شخصی از میان مسافران با سرعت خودش را به مرد افتاده روی زمین می رساند و با گوشی ای که از درون کیف دستی اش بیرون می آورد شروع به معاینه می کند.
" تمام کرده ، دیگه کاری نمیشه کرد "
حالا دیگه همه جمع شدن ، هر کسی چیزی می گوید و من یه آن متوجه کتابی می شوم که اون آقا تمام وقت مشغول خواندش بود.کتاب را از روی زمین بر می دارم و به محض اینکه آنرا بر می گردانم
خط زیبایی را در بالای کتاب می بینم که اینگونه نوشته :
با تمام وجود دوستت دارم اما عزیزم می دانی که سرنوشت ما را هیچ وقت به هم نمی رساند ، دیگه از همه چیز بیزارم ، می خواهم جایی برم که هیچ وقت هیچ کس جلوی هیچ عشقی را نگیرد. تنها راهی که داشتم نوشتن بر این کتاب بود. تو دیگر مرا نخواهی دید .....
دوستت دارم
و.ی

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 20:34 ] [ اميد سعيدي ]

نفسم گرفته
تو اين هوا نفس كشيدن برام سخته
نفسم گرفته
خدا هم مي دونه نفسم گرفته
تو اين روزاي تيره تر از شب
تو اين آلودگي عدم احساس
تو اين رنج با خود زيستن
نفسم گرفته
به خدا نفسم گرفته

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 3:48 ] [ اميد سعيدي ]
حسرت دوباره احساس شدن
حسرت سكوت تو لحظه هاي تنهايي خودم
حسرت تجربه تلخ پوچي
حسرت آتش سوزنده عشق
حسرت ترنم نسيم بهاري
حسرت فراموشي
حسرت تجربه مرگ
حسرت يه زندگي ديگه
و افسوس حسرت هايي كه گذشت

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 3:47 ] [ اميد سعيدي ]
بعضی مواقع دلم برای خودم بد جوری تنگ میشه

بعضی مواقع دوست دارم بدون دغدغه زیستن ، تنها و رها به ستاره های آسمان بنگرم

بعضی مواقع دوست دارم تجربه ای تازه از خودم داشته باشم

بعضی اوقات همه چیز اذیتم میکنه ...

بعضی وقت ها احساس می کنم که دیگران دیوانه هستند

بعضی وقت ها به اینکه هستم ، شک می کنم

بعضی وقت ها هیچ احساسی ندارم

گاهی هم سرشار از احساسم

گاهی احساس می کنم  من تنها یه دیوانه میان دیوانگان هستم که می توانم دیوانگی ام را ینویسم

گاهی دوست دارم مرگ را تجربه کنم

گاهی دوست دارم متنفر باشم

گاهی برهنگی ذهنم ، دیوانه ام می کند

گاهی می اندیشم ، من در حرکت تاریخ چه نقشی دارم

گاهی به مردگان حسرت می خورم

گاهی گریه کردن را دست دارم

.................

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 21:10 ] [ اميد سعيدي ]

 انسان گاهی اوقات نیاز داره که همه چیزو از نو بسازه ، اما براستی آیا این امکان پذیره ؟

آیا می توان در میانه راه دوباره به عقب بازگشت و راه طی شده را دوباره بازگشت تا راهی نو در پیش گرفت؟

آیا می شود ؟

گاهی وقت ها همه چیز برای تو تمام شده است و تو در جایی در اعماق قلبت به شکستت ایمان داری اما تنها

می روی که فریب خود دهی ، و این ذهن انسان است که شکستی به این عظمت را به گونه ای دیگر به تو می نمایاند ...

آری ، گاهی زندگی اینگونه است

گاهی باید تاوان یک اشتباه را تا ابد داد

گاهی بعضی زخم ها درمان نمی شوند

و تنها راه ، روزمرگی و به تدریج مردن است

اینگونه است که یک انسان به پایان داستان انسان بودنش می رسد

و دوباره انسان دیگری

همین راه را طی می کند

و ما تکرار دائم یک اشتباه هستیم

آمدن انسان بر زمین یک اشتباه بود و ماندنش اشتباهی دیگر

ادامه پیدا کردن این گونه ، این نسل ، این بشر بر روی این کره خاکی اشتباهی بزرگ بود

ای کاش هبوطی نبود

ای کاش ما هم مثل یک پروانه در شوق رهیدن و نشستن بر شاخه گلی ، شاد از آزادیمان بودیم

ای کاش آدمی نبود ، حوایی نبود

ای کاش زندگی جور دیگری بود

ای کاش می شد ادامه داد ....

نمی توانم ، دیگر ادامه خیلی لز جیزها برایم سخت شده



[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 18:18 ] [ اميد سعيدي ]
به من گفتند تو پرنده ای
به من گفتند روزی می پری
به من گفتند
اینجا دمی می مانی و
آن هنگام که بال هایت
صدای عشق ورزی آسمان را شنید
خواهی پرید
آری اینگونه به من گفتند
و من چه شب ها که با رویای پرواز
در بیکران آسمان
این میله های سرد را نظاره کردم
و لحظه آزادیم را چوب خط زدم
اما افسوس
افسوس که به من نگفتند
که پشت این میله ها
شاهینی در انتظار لحظه پریدن من است
تیزچنگال و سیاه چشم
افسوس
آری
به من نگفتند
که من
همیشه یک پرنده زندانیم ..

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 23:33 ] [ اميد سعيدي ]
امروز با خود اندیشیدم
برای رویاهای فراموش شده ام چه کنم
کوچک که بودیم گفتند بزرگ شدی خواهی فهمید
بزرگ شدیم و نفهمیدیم اما براستی ندانستم
چی را باید
می فهمیدیم
کودکیمان را فدای بزرگ شدن کردیم
فدای اینکه
چرا همه چیز آنگونه که ما می خواهیم نیست
و حالا
در این دوران به ظاهر بزرگیمان
نمی فهمیم که کودکیمان را
چه بیهوده باختیم
و اینگونه ما بازندگان
نسل سوخته این دیاریم...

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 21:25 ] [ اميد سعيدي ]
دوباره با قلم خسته ام آمدم که خودم را از خودم برهانم و تو شاید ندانی که رهائی چه زیباست.برای ما که همیشه در این چهار دیواری ذهنمان اسیریم ، اندیشیدن به رهائی گناهی بس نابخشودنی است اما من دوباره آمدم و انگشتان دستان در بند شده ام را با تمام توان بر کاغذ سپید می کشم و سیاهی ذهنم را بر روی آن می  پاشم و سپیدی کاغذ را می ستانم تا چند روزی به امید یافتن تکه کاغذی به حیاتم ادامه دهم.باری!اینگونه است زیستن در اینجا...

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 19:46 ] [ اميد سعيدي ]

به پشت سرم می نگرم و گذشتن از این دیوار را دوباره با خود مرور می کنم

آه خدایا ! من تو رو هم پشت سر گذاشتم و حالا اینجا می خواهم تو را همان طور که هستی ببینم و بشناسم نه آن گونه که تو را برایم نمایانده اند ...

خدایا اینجا من همان آدم هبوت کرده از بهشتم و بر تو شوریده ام اما شورشی زیبا

تا دوباره به سویت پرواز کنم ....

پس مرا تکفیر نکنید که من ضلالت را برای رسیدن به هدایت در پشت دیوار جا گذاشتم

و آنگاه که تو را بیابم با معجزه ای از سوی تو این دیوار را می شکافم و آنگاه مردم دوطرف دیوار تو را بدون حاله دیوار خواهند دید.....

من شوریده ام .

[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 14:6 ] [ اميد سعيدي ]
وقتی پایان همه چیز مشخص است چرا باید برای زندگی کردن و گریز از آن چه اجتناب ناپذیر است دوید؟

شاید تنها می دویم که کوره راهی شاید ناکجاآبادی بیابیم
برای در امان بودن
اما خود نیز واقفیم که امانی نخواهد بود
پس راز رفتن انسان چیست؟

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 6:26 ] [ اميد سعيدي ]

I really don't know why we as human beings , don't have ability to fly ...

Oh God,what are we ?what are the reason of being here far from your Eden ...

nowadays,humans are somehow nearer to each other, but there is less mutual understanding between them ,in fact , the more we establish the connection to make human not feeling alone in this planet,the less we succeed.

loneliness is what we have always been afraid of from the very first day of birth...

why are we the only race of human on this planet?why the more we search the planet,the less we find someone or something like ourselves.

Oh God! what do you want us to do for you?

when will come the time of our freedom from this prison?

isn't it true that Adem and Eve did something and it might be more than millions that we are suffering for what we have never been allowed to taste ....

It is said that life is a God-given gift and we have to thank God for being given the chance to experience being here,but I think life cannot be what we are doing every day,life must be something which is able to make you move and help you find the way to love ...

[ جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ] [ 20:57 ] [ اميد سعيدي ]

خدایا! تمام وجودم را دردی ناشناخته به خود گرفته اما این درد را دوست دارم
چرا که این درد مرا به نقطه پایانم نزدیک تر می کند، آنجا که دیگر راهی نیست
که در آن گم شوم.........خدایا! وجودم
به سوئی کشیده می شود که نمی توانم متوقفش کنم.یعنی
پایان هر چیز اینگونه است؟

[ جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ] [ 22:47 ] [ اميد سعيدي ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینجا منزلگاهی برای تمام ناگفته های یک روح سرگشته و خسته از این دیار است....
اینجا پر از نمی دانم های یک دل تنهاست...
اینجا هیچ جا نیست...
امکانات وب
خرید بک لینک