|
loneliness نوشته هاي تنهايي
| ||
یه جایی تو پستوی قلبم یه جایی مخفی از همه یه جا اون دور دورا یه جایی تو قلبم اسمتو می نویسم وطنم روی تموم ویرانه های این شهر روی تموم سنگ قبرها یه جایی همین جاها اسمتو می نویسم وطنم یه جایی تو آسمون تو وسط خلیج فارس تو بین داغ ترین روزای کویرت اسمتو می نویسم وطنم یه جایی همین نزدیکی ها یه جایی تو کتابا اسمتو می نویسم وطنم یه جایی با خون دل با قلم عشق اسمتو می نویسم وطنم [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:8 ] [ اميد سعيدي ]
هوا خیلی گرم شده ، سعی می کنم خودم را با روزنامه ای
سرگرم کنم. صدای ممتد سوت قطار و شلوغی ایستگاه تمرکزم را به هم می زند.
روزنامه را می بندم و آن را با بی میلی عجیبی روی ساک دستی ام که کنارم روی
میز به من ذل زده می اندازم. صورتم از شدت نور خورشید شروع به سوزش می
کند. خانمی از پشت بلندگو مدام حرکت قطارها رو اعلام می کند ، بلیطم را از
جیبم در می آورم ، ساعت حرکت 14:45 . فکر کنم برای یه سفر ساعتی بدتر از اون نباشه. [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 20:34 ] [ اميد سعيدي ]
نفسم گرفته [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 3:48 ] [ اميد سعيدي ]
حسرت دوباره احساس شدن حسرت سكوت تو لحظه هاي تنهايي خودم حسرت تجربه تلخ پوچي حسرت آتش سوزنده عشق حسرت ترنم نسيم بهاري حسرت فراموشي حسرت تجربه مرگ حسرت يه زندگي ديگه و افسوس حسرت هايي كه گذشت [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 3:47 ] [ اميد سعيدي ]
بعضی مواقع دلم برای خودم بد جوری تنگ میشه بعضی مواقع دوست دارم بدون دغدغه زیستن ، تنها و رها به ستاره های آسمان بنگرم بعضی مواقع دوست دارم تجربه ای تازه از خودم داشته باشم بعضی اوقات همه چیز اذیتم میکنه ... بعضی وقت ها احساس می کنم که دیگران دیوانه هستند بعضی وقت ها به اینکه هستم ، شک می کنم بعضی وقت ها هیچ احساسی ندارم گاهی هم سرشار از احساسم گاهی احساس می کنم من تنها یه دیوانه میان دیوانگان هستم که می توانم دیوانگی ام را ینویسم گاهی دوست دارم مرگ را تجربه کنم گاهی دوست دارم متنفر باشم گاهی برهنگی ذهنم ، دیوانه ام می کند گاهی می اندیشم ، من در حرکت تاریخ چه نقشی دارم گاهی به مردگان حسرت می خورم گاهی گریه کردن را دست دارم .................
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 21:10 ] [ اميد سعيدي ]
انسان گاهی اوقات نیاز داره که همه چیزو از نو بسازه ، اما براستی آیا این امکان پذیره ؟ آیا می توان در میانه راه دوباره به عقب بازگشت و راه طی شده را دوباره بازگشت تا راهی نو در پیش گرفت؟ آیا می شود ؟ گاهی وقت ها همه چیز برای تو تمام شده است و تو در جایی در اعماق قلبت به شکستت ایمان داری اما تنها می روی که فریب خود دهی ، و این ذهن انسان است که شکستی به این عظمت را به گونه ای دیگر به تو می نمایاند ... آری ، گاهی زندگی اینگونه است گاهی باید تاوان یک اشتباه را تا ابد داد گاهی بعضی زخم ها درمان نمی شوند و تنها راه ، روزمرگی و به تدریج مردن است اینگونه است که یک انسان به پایان داستان انسان بودنش می رسد و دوباره انسان دیگری همین راه را طی می کند و ما تکرار دائم یک اشتباه هستیم آمدن انسان بر زمین یک اشتباه بود و ماندنش اشتباهی دیگر ادامه پیدا کردن این گونه ، این نسل ، این بشر بر روی این کره خاکی اشتباهی بزرگ بود ای کاش هبوطی نبود ای کاش ما هم مثل یک پروانه در شوق رهیدن و نشستن بر شاخه گلی ، شاد از آزادیمان بودیم ای کاش آدمی نبود ، حوایی نبود ای کاش زندگی جور دیگری بود ای کاش می شد ادامه داد .... نمی توانم ، دیگر ادامه خیلی لز جیزها برایم سخت شده
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 18:18 ] [ اميد سعيدي ]
[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 23:33 ] [ اميد سعيدي ]
[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 21:25 ] [ اميد سعيدي ]
[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 19:46 ] [ اميد سعيدي ]
به پشت سرم می نگرم و گذشتن از این دیوار را دوباره با خود مرور می کنم آه خدایا ! من تو رو هم پشت سر گذاشتم و حالا اینجا می خواهم تو را همان طور که هستی ببینم و بشناسم نه آن گونه که تو را برایم نمایانده اند ... خدایا اینجا من همان آدم هبوت کرده از بهشتم و بر تو شوریده ام اما شورشی زیبا تا دوباره به سویت پرواز کنم .... پس مرا تکفیر نکنید که من ضلالت را برای رسیدن به هدایت در پشت دیوار جا گذاشتم و آنگاه که تو را بیابم با معجزه ای از سوی تو این دیوار را می شکافم و آنگاه مردم دوطرف دیوار تو را بدون حاله دیوار خواهند دید..... من شوریده ام .
[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 14:6 ] [ اميد سعيدي ]
[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 6:26 ] [ اميد سعيدي ]
I really don't know why we as human beings , don't have ability to fly ... Oh God,what are we ?what are the reason of being here far from your Eden ... nowadays,humans are somehow nearer to each other, but there is less mutual understanding between them ,in fact , the more we establish the connection to make human not feeling alone in this planet,the less we succeed. loneliness is what we have always been afraid of from the very first day of birth... why are we the only race of human on this planet?why the more we search the planet,the less we find someone or something like ourselves. Oh God! what do you want us to do for you? when will come the time of our freedom from this prison? isn't it true that Adem and Eve did something and it might be more than millions that we are suffering for what we have never been allowed to taste .... It is said that life is a God-given gift and we have to thank God for being given the chance to experience being here,but I think life cannot be what we are doing every day,life must be something which is able to make you move and help you find the way to love ... [ جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ] [ 20:57 ] [ اميد سعيدي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||